مسافرِ اشک

مسافرِ اشک

مسافر اشک هستم
از عشق سخن گویم
و او را بخوانم
تا لایق دیدار شوم...

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است


یه روز یه ترکه همه ی فرماندهان را جمع کرد و گفت:

"عاشورا را یاد بچه ها بیندازید.

بیعت را از دوششان بردارید.

بگویید هر کس نمی خواهد بیاید، بماند توی چادرها.

بگویید هر کس هم که می خواهد بیاید، نباید فکر برگشتن بکند. "

قافله ی ما، قافله ی از جان گذشتگان است.

هر که از جان گذشته نیست، با ما نیاید.

  • مسافر اشک