مسافرِ اشک

مسافرِ اشک

مسافر اشک هستم
از عشق سخن گویم
و او را بخوانم
تا لایق دیدار شوم...

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بیست و دو سال پیش در طولانی ترین شب سال، زیر نور قرص ماه،

وقتی که دونه های برف شروع به باریدن گرفت، 

اشکی از گوشه ی چشمم لغزید که مژده ی اومدنت رو بهم می داد. 

سخت بود پاره ای از وجودم جدا بشه اما منتظر بودم تا تو رو توی آغوشم بگیرم.

ماه هم همراه من به انتظار نشسته بود. انتظار صبحی نزدیک اما دور ...

چشام اشک های آسمون رو دنبال می کرد که آروم به سمت زمین فرود می اومدن و

گوشه ی حیاط می نشستند.

لحظات به کندی می گذشت و انتظار من بیشتر می شد...

موقع طلوع آفتاب بود که صدای نفس هات رو شنیدم.

به سیمات خیره شدم و ماه رو توی آغوشم گرفتم.

حس خوشبختی تمام وجودم رو پر کرده بود.

دوست داشتم همیشه کنارت باشم و هیچی نمی تونست منو ازت جدا کنه.


درست مثل الان؛ فکر نکنی تنهایی! من هنوزم با توام

و مثل همیشه مادر توام

و مادرانه دوست دارم

تنها دخترم! مسافر اشکِ من!

                                     شب تولدت نورانی ...

  • مسافر اشک

 



  • مسافر اشک

از آمدن سر

به خرابه فهمیدم

وقتی قدّ رقیه

طالب ولی خدا شویم

او خواهد آمد...

"علی لاری زاده"

  • مسافر اشک