مسافرِ اشک

مسافرِ اشک

مسافر اشک هستم
از عشق سخن گویم
و او را بخوانم
تا لایق دیدار شوم...

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

قدم هایت را یک به یک مرور می کنم

و با سیل اشک هایم روان می شوم،

به دو راهی عشق می رسم،

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ

آهسته کفش هایم را در می آورم

دیگر تاب و توان ندارم،

روی زانوهایم می نشینم.

سرم را بلند می کنم، از پشت هاله ی اشک هایم گنبدت را می بینم.

بغض دلم می شکند وقتی گنبد علمدارت را می بینم...

در دلم غوغاست!

مسافرم

مسافر دیار ابدی

از راه دور آمدم،

آهسته و گاهی لغزان،

شاید از قعر چاه آمده ام

ولی... با پای دل آمدم!

میزبانم می شوی مولای من؟!

نه برای یک روز،

برای یک عمر ماندن آمده ام!


گرچه خسته و با باری سنگین از گناه آمدم،

ولی برای پناه به دامان تو آمده ام

گرچه نالایقم ولی برای شهادت آمده ام

دعایم می کنی همره آخرین مسافرت باشم؟!

  • مسافر اشک