مسافرِ اشک

مسافرِ اشک

مسافر اشک هستم
از عشق سخن گویم
و او را بخوانم
تا لایق دیدار شوم...

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «دلم نوشته» ثبت شده است

حال این روزهایم مانند روزهای اول اسارت معصومه آباد است.

امیدوار به پایان ماه، برای پایان اسارت

ماه به پایان رسید و اسارت همچنان باقی است...

 

مسافر اشک

  • مسافر اشک

وقتی از جلوی خونه تون رد شدیم، اصرارهای من شروع شد. بابام بهانه میاورد ولی راضی شد که مسیر برگشت بیام خونه تون عید دیدنی.

تو مسیر برگشت تو دلم خدا خدا می کردم که نگه داره. وقتی از آینه ی جلوی ماشین نگام کرد و گفت برو عیدو تبریک بگو و بیا، گفتم: تنها برم؟! شما نمیاید؟ زشت نیست تا اینجا بیاید و داخل نیاید؟!

دیگه ادامه ندادم، چون ترسیدم پشیمون شه و نذاره بیام خونه تون. سریع پریدم پایین.

دوباره به دلم آشوب افتاد که نکنه خونه نباشی و اصرارهای من به نتیجه نرسه!

دستمو گذاشتم به زنگ و آروم درو باز کردم.

داشتی حیاط رو می شستی. با دیدن من شیلنگ آب از دستت افتاد. ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شد. خودمو تو بغلت دیدم که داشتی بوسه بارونم می کردی.

معصومه مات و مبهوت نگام می کرد. گفت: چه عجب! از این ورا؟! راه گم کردی؟! تنها اومدی؟ گفتم: نه، بابام پشت دره.

معصومه رفت تو تا چادر سر کنه. تو هم چادر به سر رفتی سمت در. می ترسیدم بابام داخل نیاد ولی اومد...

اون روز نفهمیدم کارم درست بود یا نه!

ولی الان خوشحالم که آخرین عید زندگیت لبخند به لبهات هدیه دادم...

روحت شاد

عید بهانه ایه برای کنار گذاشتن کینه ها

شاید این آخرین عیدِ زندگیمون باشه

  • مسافر اشک

درست مثل خودم آروم بودی

آروم و سرشار از احساسات

و به شدت سرمایی ...

یادمه چقدر با چنور سر باز گذاشتن پنجره دعوات می شد خنده

چقدر دوسِت داشتم

نه اینکه الان دوست نداشته باشم؛ نه!

ولی فرصت برای ابراز علاقه ام نبود

شاید این احساس بین من و تو دو طرفه بود؛ شایدم نه!

مدت ها پیش خبری ازت بهم رسید که به شدت ناراحتم کرد

راه ارتباطی باهات ندارم

ولی به فکرتم و نگرانت

و هنوز در حسرت روزهایی هستم که در یک اتاق با هم بودیم

ولی به قدری زود گذشت که فرصت دوست شدن هم پیدا نکردیم


کاش خبر خوبی ازت بشنوم!

چرا که تو شایسته ی بهترین هایی...

  • مسافر اشک

قدم هایت را یک به یک مرور می کنم

و با سیل اشک هایم روان می شوم،

به دو راهی عشق می رسم،

فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ

آهسته کفش هایم را در می آورم

دیگر تاب و توان ندارم،

روی زانوهایم می نشینم.

سرم را بلند می کنم، از پشت هاله ی اشک هایم گنبدت را می بینم.

بغض دلم می شکند وقتی گنبد علمدارت را می بینم...

در دلم غوغاست!

مسافرم

مسافر دیار ابدی

از راه دور آمدم،

آهسته و گاهی لغزان،

شاید از قعر چاه آمده ام

ولی... با پای دل آمدم!

میزبانم می شوی مولای من؟!

نه برای یک روز،

برای یک عمر ماندن آمده ام!


گرچه خسته و با باری سنگین از گناه آمدم،

ولی برای پناه به دامان تو آمده ام

گرچه نالایقم ولی برای شهادت آمده ام

دعایم می کنی همره آخرین مسافرت باشم؟!

  • مسافر اشک

شوق سفر داشتم

پیاده ...

پا به پای تو ...

               ولی ...

 

مسافر عاشق من !

قول بده ...

رسیدی بین الحرمین

فقط برای همسفرت دعا کنی!

 

آری، من از سفر جا ماندم

ولی

مهدی موعود همسفر توست هنوز ...

 

  • مسافر اشک